سلام
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
« چمدانهایت را ببند »
من از شستن لیوان ها لذّت می برم
از آب،
دریا ،
رود،
باران ،
برف
و از دوست داشتن ،
لذّت می برم
از قلب تو ،
قلاب ماهیگیری ،
من از ماهیگیری لذّت می برم
و از کلمات
کتاب
نهج البلاغه
ترجمه ی ساده ی قرآن
من از برگ ،
لذّت می برم
از باد ، چنار
بید ، انجیر
من از زنجیر لذت میبرم ( از طلا ) ،
من از زندگی
لذّت می برم
-
بی خیال جنگ ، لوسمی ، سرطان معهود مری
بی خیال پول ، کاغذبازی ، وزارت ارشاد
بی خیالِ کتاب های بایگانی
بی خیال سلاح های اتمی ،
من از خیال لذت می برم
من از « عزیزم » « قربان شما »
از مورچه های قاطی ِ شکر
از خواب مگس های حامله
از صدای بچه گربه روی بام
از گهواره ، سفید ...
من از سفید لذت می برم
نگو که چشمهایم را توی کمپوت آلبالو نمی بینی
نگو که دستهایم را زیر شیر آب لمس نمی کنی
نگو که قدم زدن را تجربه نکرده ای
-
چمدانهایت را ببند
ایمان بیاور
به جاذبه ی زمین
به جاذبه ی خدا
به جاذبه ی حوّا
ایمان بیاور
آدم شده باشیم فرشته ها آن پایینند
چمدانهایت را ببند
بیا !
*****************
* یکشنبه ۲۰ خرداد ۸۶ *
*******************
این متن هیچ ادعایی به شعر بودن نداره و حتی به نثر بودن
اصلن هیچ ادعایی به هیچی نداره
فقط می خواستم ار لذتی که میبرم به قول استاد کزاری : شما را محظوظ بدارم