۱-
زبان مقابل چشمها کم می آورد
و من که این ۲ را چقدر دوست می دارم
این ۲
دو میوه ی وحشی
دو بال
دو سنجاق
نه ، برای وصل کردن یک سنجاق هم کافیست .
دوشنبه ۲ /۷ /۸۶
۲- اینم یه نثر :
« تولّد »
دستها پناه می برند به هِجر اسماعیل
و آفتاب ِ اسوَد ِ هجر لبها را گرم می کند که خدا نزدیک است
خانه به گرمی لبخند می زند و خدا در را می گشاید ، در دل ما را بروی خودمان
در جایی که نسبش به بهشت می رسد جرعه جرعه سیراب می شویم از زمزم ، کوثر
و خدا جلادهنده ی دل است نزدیک کودکی های نزد ِ یخ در بهشت
انگار همه چیز اینجا جمع شده است ، همه جا
از طور سینا و قدس و هر آنچه مقدس است نزد انسان ،تا گرمی آغوش عشق از پدر تا مادر ، تا آن کسی که آفریده شده است برای تو
می رسی
کم کم تب فرو می نشیند
آرام می شوی ، قلبت تند نمی زند
و دلیلی برای دویدن نیست
شاید هیچ جا اینقدر نزدیک نباشی به خودت ، به خدا ،به نفس های عمیق به اکسیژن
آرام می شوی و بعد کمی فراموشی می گیری
انگار پیش از این نبوده ای خلاصه می شوی تنهای تنها در خودت
نئشه می شوی و سکوت از چشمهایت فریاد می زند :
حرم امن است ، امن تر از آغوش مادر
پیدای پیدا ، گم می شوی از پیدایی میان آنهمه سپید جامه
یکرنگ آینه می شوی و دلت را منعکس می کنی
و بعد یادت می آید
چقدر « التماس دعا »
چقدر اشک
چقدر « خوشا به سعادتت »
یکی یکی آدمها پیدا می شوند و به خدا سلام می کنند
سلام هایی که در بدرقه فرستاده اند
شاید اینجا بهتر
بهتر
بهتر بشود آدم بود
و بعد ...
که چقدر زود تمام می شود
ولی خدا نکند در دلت تمام بشود
برمیگردی
و خدا نکنددوباره قصه از سر زندگی شبیه قبل از تولد پیش خدا
خدا نکند
خدا نکند
خدانکند .
یکشنبه ۱۴ اسفند ۸۴
**********
« تب ریز ِ تبریز »
تبریز ، من در تب ریز یأس بودم
دختر بندرهای شرجی
مسموم سموم ِ سرما
یخ زده بودم ، تب ریز
هیجان به هذیان می آمد
هستی به طعنه می کشید
زبان به شکایت زبانه
و من به هیچ کس نمی کشیدم
به هیچ کس ِ ناکس ،
که نبود هیچ
تنها ، طعم بی نمک دست می دادم
و هنوز گرم ، داغ ، تب ریز
باغچه پر از گل بود
اما یخ
قندیل می بست صدا
پیش از آنکه بچکد
روی گوشهای سرما سوخته
پیش از انکه بفهمی مزه ی آخرین حرف چه بود « دوستت دارم »
چطور می خواستی بچشی ؟
حتی یخ زده بود « دوستت دارم »
و تبریز
که تب ریز بود مثل من
با پنجره های بخار گرفته
و من ، کوره بودم
می سوختم
در سکوت .
یکشنبه ۲۸ دی ۸۴
***********
