
« رؤیاها »
دلم از برف سیر شده
گرسنه ام
به لحظه های روشن ِ گرم
گرسنه ام به چراغ
و هنوز ،
متأس سف !!!
تو ماااهی در محاق
و زمین از مخنثه ها آکنده
ازهذیون خودکارهای سیاه
سنگ بزن به خانه ی شیطان
که چیزی به هبوط نمانده و
رؤیاهایت را سنجاق نکرده ای به بند ِ رخت ِ مادر
می ریزد
چک
چک
آب می کشی
غسل میت می کنی
و متأسفی از این همه مردار
شوربا که بیاورند
سکسکه می کند زمان
امروز ،
هیچ نیروگاهی کار نمی کند
حتی آسیاب های آبی
که رؤیاهای تو را
سنگ های مسیر رود
ته نشین کرده اند
اعوذ بالله
سبحان َ الله
الحمدُ لله .
- شنبه ۱۷ آذر ۸۶
-
-
سلام
حرفی نمی زنم چون امیدوارم شعرم بتونه باهاتون حرف بزنه
فقط
آبجی پروانه که یادتونه
برام یه شعر گفته و گذاشته تو وبلاگش
منم از همین تریبون اعلام میکنم که هیچ مشکلی باهاش ندارم ( البته نداشتم ) و باهاش آشتی ِ آشتی ام
شاهدم همین شعری که این پایین میخونین
-
وسط این خیال ِ لم یزرع
مثل یک شعر تازه ، پروانه !
این که حس میکنی منم با تو
شده ام شمع جمع دیوانه
![]()
![]()
