گاهی حرفی که میزنیمو کسی نمی فهمه گاهی خواننده هامشکل دارن گاهی م ما خوب حرف نمی زنیم
مثلن : چن وقت پیش یه شعری تو وبلاگم گذاشتم که شاید هیچ کس متوجه حرف اصلی نشد
اگرم شد تو کامنتی که گذاشته بود بهش اشاره نکرد
زبان مقابل چشم ها کم می آورد
و من که چقدر این « دو » را دوست می دارم
این ۲
۲ میوه ی وحشی
۲ بال
۲ سنجاق
نه ، برای وصل کردن یک سنجاق هم کافی ست
شعر بعضی دوستانو یاد یه چیزایی در مورد چشم انداخته بود که یکمی جا خوردم و بعضی از دوستانم اشاره کرده بودن که بهتره ۲ نوشته نشه دو نوشته بشه
حالا غرض از این مثل اینکه یکمی دقت کنیم بهتره ساده از کلمات رد نشیم
البته رسم الخط ما طوریه که گاهی نوشته ای که خونده میشه با چیزی که شاعر گفته فاصله داره
چون خیلی از تاکیدها و بالا و پایین شدن صدا و لحن رو که در موقع شنیدن میتونه منظورو بهتر منتقل کنه ، تو شکل نوشتاری نمیشه نشون داد
تو سطر اول صحبت از (یک) مقابل (دو) ئه که چشم بیواسطه منظورو بیان میکنه اما زبان نمیتونه
شعر میگه این زوج بودنه که عامل برتریه ( تصویری که بطور معمول از چشم داریم تصویر دوتاش با همه ) و کلمه ی محوری شعر ۲هست گرچه اول بنظر میرسه چشم باشه
و(چقدر) موقع خوندن بین دو و چشم کمی فاصله میندازه فاصله ای که باید ایهام ۲ رو مشخص کنه که اینجا البته نتونسته
اگه چشم رو کلمه ی محوری درنظر بگیریم ، دو میوه ی وحشی شاید تناسب داشته باشه و تا حدی چشم رو تا نیمه های شعر بکشه اما دوبال و دو سنجاق که بی معنی و نامتناسب دیده میشه
وقتی کلمه ی محوری ۲ هست بال و چشم مثال هایی ازش میشن و سنجاق ، که وقتی حرف زوجیت هست و وصال ، یکیشم میتونه کافی باشه
امیدوارم این توضیحات بدرد بخور باشه هرچند خودمم قبول دارم شعر چیزی نیست که شاعر میگه گاهی تنها چیزیه که خواننده برداشت میکنه !
*********
امروز مهمون دارم
الهام عاکف
متولد ۶۵ مشهد
از ۶ سالکی داستان مینوشته اما کم کم به شعر گرایش پیدا کرده
اصلن شعراشو قبول نداره و بیشتر شعراشو یا نمی نویسه یا چن ماه بعد از نوشتن معدوم می کنه
این چن تا شعرم من نجات دادم !
مطالعه ش خوبه برعکس ِ من و کلمات دم دستشه تا حالام تو هیچ انجمنی عضو نبوده هیچ جشنواره ای هم شرکت نکرده
برای تا تو رسیدن چقدر فاصله مانده !
تو را به غربت خط های نامه های نخوانده
میان باغ خیالم شبی بنفشه نشا کن
ببین که شهر چه دردی میان واژه نشانده
تمام شعرهای ترم را میان سینه نوشتم
که حرفهای دلم را به گوش کوچه رسانده؟
چه زرد ، چه تنها ، چه بی ستاره و سردم
خزان بهار دلم را ز روی شاخه تکانده !
فروردین ۸۴
*****
*********
**********
****
**
*
و یه سپید کوتاه :
دشت به پهنای دست ها
از پنجره
داخل می شود
می دوم
تمام ساعت ِ آخر را
که فردا زمین مرا طی خواهد کرد
و زمان ...؟!
نه
چیز مهمی نیست
دوباره به حراج دشت می روم
و نفس هایم را به باد می بخشم ،
برای ساعتی رؤیا !!!
**********
۱۵ شهریور ۸۶
