---
« فلکه »
از چشمهای آبی من می افتی
وقتی نگاه میکنم
تمام روز را گریه کرده ام
بی آنکه ریگی در کفشم باشد
سنگی سبز میشود
و می افتم
توی اتفاقی که ربطی به تو ندارد !!!
دور فلکه ای که خیابانی نداشته
دور میزنم
دور میزنم
و دور نمیشوم
-
چین های دامنم
به آینده طعنه میزنند - به چین های پیشانی -
که پیشانی نوشته های مادرزادم
که قابله
روز اول خوانده بود ،
قابل خواندن نیست
به نبودن تو چطور عادت کنم دور این فلکه ؟!!
-
-
-
اصفهان- باغ پرندگان- خرداد۸۸
-
« پازل »
با من و آسمانی که بلند بلند گریه می کند
زیر این چتر یک نفره
و عکسی که به تکه های پازل می ماند
بس که پاره شده
. . . . چه نسبتی داشتی ؟!!
فکرش را که میکنم ،
سردم میشود
دلیل نمیشود هر لبخندی نسبتی با عشق داشته باشد
فکرش را که میکنم ،
( تو و آنهمه لبخند ... من و آنهمه تو ... )
سردم میشود
این عکس
دیگر نشان نمیدهد که چقدر شیرینی !

اصفهان - باغ پرندگان -خرداد ۸۸
