شورانده آهو چشم بی تاب تماشا را- این پست یکم طولانیه - شعراشم بخونبن
این جواب به کامنت یه بنده خداست که فوق لیسانس داره !
البته هیچ ایمیل یا نشونی دیگه ای نذاشته بود که جواب بدم
ماجرا از این قراره که پیرارسال رفته بودیم اردو جهادی یه روستای محروم مام شرح اوضاع اونجا رو تو چند خط نوشتیم گذاشتیم وبلاگ
حالا یکی از اهالی اونجا که به قول خودش فوق لیسانس داره کامنت گذاشته و ضمن مقادیری فحش گفته چرا دروغ میگی !!!!
میتونستم بذارم به حساب هرزنامه هایی که هرازگاهی واسه هرکسی میاد
ولی گفتم نه بابا ناسلامتی طرف فوق لیسانس داره لابد منطق حالیش میشه
فرموده بودند که خاک تو سرت با اون لیسانست و با اون اردو جهادی ت
شاید خیال کرده با پول بابام دانشگاه آزاد چی چی دره رشته چی چی شناسی لیسانس گرفتمو
محض تفریح با بروبچ دانشگاه رفتم یه روستایی و اونجام دماغمو بالا گرفتم که پیف پیف ...
( البته لطفا دانشگاه آزادیا به خودشون نگیرن )
اردو هم اسمش معلومه بخور و بگرد و تفریح
نه داداش
۶صبح بیدار شو با نون و چایی راه بیفت نیم ساعت با اتوبوس برو روستای مقصد
بعد پس از سرکله زدن با بچه های شیطون و ریزو درشت ساعت ۳ بعدازظهر به اندازه ی یه کف دست نهارو
بعد کلی جلسه واسه آمادگی واسه کلاسای فردا و ... تا شب بشه اندازه یه کف دست شام و تا گزارش کار بنویسی شده ۱۲
حالا اینا رو نگفتم که از لیسانسم یا اردو جهادی دفاع کنم
ولی راست و حسینی بچه هایی که از تعطیلاتشون میگذرن و
به خودشون سختی میدن بلکه کار مثبتی انجام بدن ،
زیر سوال بردن کارشون بی انصافیه
غیر از اینها
ما به دروغ عادت کردیم
اگه بگیم به به و چه چه همه چی حله اصلا انگار هیچ مشکلی وجود نداره
باشه
روستای این آقای فوق لیسانس از هر جهت عالیه و هیچ مشکلی نداره
بهداشتش که بدون مشکل-
خیابونای سنگ فرش تمیز -
یک مکان توریستی با آخرین امکانات تفریحی و تکنولوژی و ... -
درصد باسوادی ۱۰۰٪ - لیسانس و فوق لیسانس که فت و فراوون -
بچه های دبستانیش درحد دبیرستان
خب با این تعاریف مشکل شما حل شد ؟
جدی مشکل روستاتون چی ؟
این روستا یکی از اقمار دهستان دوزین از توابع شهرستان مینودشت گلستانه
یه دبستان ۵-۶ کلاسه داره که سر سال کتابارو به بچه ها میدن و
سالی چندبار معلما یه سری میزننو یه امتحان میگیرن
اسمشم گذاشتن اموزش از راه دور
دولتم دلش خوشه که تو دورافتاده ترین مکان ها هم مدرسه هست و معلم
نتیجه شم این میشه که بچه کلاس چهارمش نمیتونه اسم خودشو بنویسه
یا بچه کلاس پنجمش مساحت مربع و مستطیلو بلد نیست هیچ
بعضیاشون الفبا رو حفظ نیستن
جدول ضربو حفظ نیستن
اوضاع اینقدر خوب بود که یکی از خواهران طلبه که خیلی هم ادعای جهاد و ایثارش میشد
بعد از ۲ روز گفت الا و بلا باید جامو عوض کنین دیگه اونجا نمیرم
حالا فوق لیسانسش جای اینکه وقتای تعطیلشو بذاره یه سر به این بچه ها بزنه
سرشو کرده تو برف میاد به من که یه هفته اونجا بودمو و بی دروغ یه چیزی تو وبلاگ شخصیم نوشتم این حرفا رو میزنه
تو مرکز دهستان یکی از دوستای من معلم نهضته
بیچاره شده بس که دنبال زنای پیرو پاتال رفته که بیاین سر کلاس .
یکی نیست به اون سازمان سوادآموزی بگه بابا اینا که آراداشونو بیختن الکشونو آویختن
تو که حقوق درست و حسابی به این معلم نمیدی حداقل بذارش همین روستای قمر
که نزدیک خونه شم هست سعی و تلاششو رو بچه ها بذاره که آماده ی آموزشن ولی معلم ندارن
یا همین جناب فوق لیسانسو استخدام کنن با دیگر باسوادای اونجا
تا مدرسه شون اسمی نباشه واقعی باشه
( البته اگه ایشونو استخدام کنن ، فحاشی اون هم از نوع رکیکش به محسنات اونجا اضافه میشه ![]()
![]()
)
از کوزه همان برون تراود که در اوست
-
-
ما به دروغ عادت کردیم و
اگه جایی حرف راست بشنویم میذاریم به حساب اینکه
طرف باهامون پدر کشتگی داره
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شورانده آهو چشم بی تاب تماشا را
-
سلام
امروز مرا ترانه باران کن
بت باش و مرا به عشق مهمان کن
امروز غزل - غزل به من برگرد
کافر شده ام مرا مسلمان کن
-
-
-
اول اینکه بهار است و یه قول قدیمیا فصل گل و سبزه . و جدی هم همینطوره . هوا پره از بوی بهارنارنج
ایقده که آدم غصه های دنیا رو فراموش میکنه و دوپامین سیناپساش میزنه بالا و به به-به و چه-چه میفته
![]()
البته من که سرم شلوغه بیمارستانه و به قول برخی دوستان انگار چشمه ی شعرم خشکیده .دستم خالیه . شدم مث کویر . ولی کویرم اگه بوی بهار به سرش بیفته گل میکنه
-
-بخونین و نظر بدین
خوشحال میشم خیلیییییییییییییییییی زیاااااااااااااااااااااااااااااد ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
-
-
روزمرّ گی - روز مرگی
شب است
گیسوان طلایی ات را بافته ام برای فردا
آی آفتاب ! آفتاب ! آفتاب !
-
این روزها ٬ گریستن ِ زنی است در آینه
وقتی بر خوابهای مرده خمیازه میکشم
وبه زندگی برمیگردم
در چای تلخم حل شده ام
و پنجره ها از نورهای مصنوعی پرُند
از آفتابی که نیست
که تو را باز میان خوابهای مرده جا گذاشته ام
و شهر
به قدر راهروی اتوبوسی است که در آن مچاله ام
و شهر
به قدر صفحاتی است که نوشته ام
مسیر آمدو شد را ساعاتی است که نمیگذرد
روزهایی است که نمیخندد
شاید کاغذها نمیدانند
پنجره ها نمیدانند
شهر نمیداند
من خوابهایم را فراموش میکنم تا زندگی کنم
-
-
-
ایام فاطمیه رو هم حضور همه ی محبین فاطمه تسلیت میگم
